أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
238
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
آن را سراسر بياراستند « 1 » . پس عزيز « 2 » بيامد و بر در سراى « 3 » بنشست ، و كس به مالك فرستاد كى بايد آن غلام عبرى را بعرض گاه « 4 » آرى . مالك او را بياورد و در ميدان « 5 » بر كرسى زرين بنشاند و منادى ندا كرد : « من يشترى غلاما « 6 » فصيحا صبيحا « 7 » مليحا . » يوسف گفت اين چنين مگوييد و لكن بگوييد « 8 » : « من يشترى غلاما « 9 » كبيبا طريدا شريدا كان حرّا فصار عبدا كان خطيرا فصار حقيرا . » « 10 » كه خرد « 11 » غلامى كى برداشته بود ، اكنون افگنده است . آزاد بود ، اكنون بنده است . عزيز قوم بود ، اكنون ذليل « 12 » است . مالك گفت : يا غلام اين صفت كى تو مىگويى هيچ بر تو پيدا نيست ، خاموش باش تا ترا به نيكوترين عبارتى جلوه كنم . يوسف گفت : اگر عبارتى نيكوخواهى چنين گوى : « من يشترى يوسف نبى اللّه بن يعقوب اسرائيل اللّه بن اسحاق ذبيح اللّه بن ابراهيم خليل اللّه . » مالك گفت يا غلام بدان خداى كى ترا اين جمال و كمال داده است بگوى تا كىاى « 13 » ؟ يوسف « 14 » خواست كى سرّ خويش بگشايد ، در ساعت جبرئيل امين از حضرت رب العالمين تاختن آورد كى يا يوسف سرّ خود نگهدار ، تا آنچ قضاست « 15 » در حق تو به مقضى پيوندد . يوسف دم « 16 » دركشيد و گفت : مرا به گفتن راز دستورى نيست ، ترا با بنده فروختن كار است . پس در بهاى او مىافزودند ، تا چندان « 17 » از جواهر و مشك و كافور و زر و سيم « 18 » در مقابلهء او فروكردند كى او « 19 » در پس آن ناپديد شد . و زليخا آن روز « 20 » بر كرانهء كوشك « 21 » نشسته بود و « 22 » نگاه مىكرد ، چون جمال
--> ( 1 ) - « و آن را سراسر بياراستند » ندارد ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - + خود ( 4 ) - بعرض ( 5 ) - ميان ميدان ( 6 ) - + زكيا ( 7 ) - نصيحا عجيبا ( 8 ) - مگوى بگو ( 9 ) - + صبيا مظلوما اسيرا غريبا صبيحا ( 10 ) - + گفت ( 11 ) - مىخرد ( 12 ) - + گشته ( 13 ) - كيستى ( 14 ) - + زار بگريست ( 15 ) - قضاء ملك الملوك است ( 16 ) - كام ( 17 ) - چندانى ( 18 ) - + و گوهر ( 19 ) - يوسف ( 20 ) - « آن روز » ندارد ( 21 ) - از روزنه ( 22 ) - « نشسته بود و » ندارد